تبليغاتX

فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه

آفتاب مهربونی

آفتاب مهربونی
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 توسط ستاره1984

نوروز سرآغاز شکفتن و تولدی دوباره برای طبیعت است

امیدوارم تک تک لحظات سال ۹۱ برای همه شما دوستان نازنینم

بهاری باشه/به افتخار همه تون با رنگ سال ۹۱(نارنجی پرتقالی) نوشتم

هر روزتان نوروز *** نوروزتان پیروز


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط ستاره1984


این خاطره مربوط میشه به سال ۸۰ که ما در منزلی در طبقه ی دوم یک آپارتمان زندگی میکردیم و خاله ام و شوهرش از اصفهان اومده بودن خونه ی ما مهمونی.

یک روز خواهرم رفت که از توی انباری یک چهار پایه بیاره که یکدفعه سراسیمه اومد و گفت یک حیوون داخل قوری داره تکون میخوره

همه مون رفتیم ببینیم چیه. این قوری استیل بزرگ و قدیمی که لوله هم نداشت رو مدتها بود انداخته بودیم توی انباری و قابل استفاده نبود.شوهر خاله م یک ضربه ی کوچیک به قوری زد یهو دیدیم قوری شروع کرد به تکون خوردن.

خیلی ترسیده بودیم و گفتیم که حتما یه مار توی قوریه/بنابرین شوهر خاله م قوری رو که درش هم مدتها بسته بود آروم برداشت و یواش یواش به پایین ساختمون برد و ما هم که همگی کنجکاو شده بودیم دنبالش راه افتادیم.۲ نفر از همسایه ها هم از طبقه های بالا تماشا میکردن

خلاصه شوهر خاله م قوری رو روی زمین گذاشت و گفت همگی فاصله بگیرید و بعد یک چوبدستی بزرگ داد به بابام و گفت به محض اینکه من در قوری رو برداشتم و مار اومد بیرون محکم با چوب بزن تو سرش.ما هم وحشت زده داشتیم تماشا میکردیم تا اینکه شوهر خاله با یه چوب از دور در قوری رو برداشت و رفت عقب ولی در کمال ناباوری هیچ چیزی بیرون نیومد/بابام اینا اروم اروم رفتن جلو و قوری رو بر عکس کردن میدونید چی توش بود؟

اون چیزی که توی قوری تکون میخورد لوله ی قوری بود که چون استوانه ای شکل بود با یه ضربه ی کوچیک حرکت میکرد و همین باعث ترس همه شده بود/وای اون روز خنده ی هیچکدوممون بند نمیومد

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 توسط ستاره1984

در این خاطره خودم حضور نداشتم و مربوط به مامان و خواهرم میشه که چند سال پیش برای انجام کاری به تهران رفته بودندو چند روزی در هتل بزرگ که در خیابون ولیعصر هستش مستقر بودن.

یک شب که با خیال راحت خوابیده بودن ساعت ۳ نصف شب ناگهان با صدای مهیب شکستن شیشه و صدای آژیر امبولانس و ماشین اتش نشانی و صدای جیغ و فریاد از خواب پریدن.خواهرم که گیج شده بود سریع رفت پشت پنجره اتاقشون که طبقه پنجم بود وقتی پایین رو نگاه کرد در کمال تعجب دید که جمعیت زیادی پایین هتل هستن و دارن بالا رو نگاه میکنن و خیلی هم سر و صدا میکنن.

مامانم هم رفت پیش خواهرم و پنجره رو باز کردن تا ببینن چی شده.همون موقع چند نفر داد زدن که تو رو خدا بیاین پایین جونتون در خطره/مامانم هم که بیچاره خیلی ترسیده بود بهشون از اون بالا گفت کی؟ما؟

ولی صداشو نمیشنیدند .یهو چشم خواهرم به یه دستگاه عجیب و غریب افتاد که چند نفر داشتن میبردنش داخل هتل و صداهایی شنیده میشد که در مورد بمب و خنثی کردن بمب صحبت میکردن.مامان و خواهرم که دیگه حسابی ترسیده بودن حتی وسایلشون رو هم جمع نکردن و بدو بدو رفتن پایین تا مبادا موقع منفجر شدن بمب داخل هتل باشن.

وقتی به لابی رسیدن مامانم از مدیر هتل پرسید چه خبر شده؟مدیر هم با خونسردی گفت که نترسید اینها دارن یه فیلم سینمایی بازی میکنن.مامانم میگه اون موقع بود که دیگه نمیدونستیم عصبانی بشیم یا بخاطر ترس بیهوده مون بخندیم و خوشحال بشیم که بمبی در کار نبوده.ولی خداییش مدیر هتل کوتاهی کرده بود و باید از قبل مسافران رو در جریان میذاشت.

الان که چند سال از اون ماجرا گذشته وقتی یادمون به این خاطره میفته کلی میخندیم مخصوصا اون قسمتی که مامانم به جمعیت میگفته کی؟ما رو میگید؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390 توسط ستاره1984

سلام عزیزان،تصمیم گرفتم چندتا از خاطراتم رو براتون بنویسم بالاخره اینم یه مدل از آپ کردن وبلاگه/بنظر من خیلی جالب میشه اگه آدم رخدادهای بامزه و شیرین زندگیش روبنویسه/قسمت نظرات رو فعال میذارم تا شماهم اگه دلتون خواست اتفاقات و خاطرات جالب و غیر خصوصی زندگیتون رو اینجا بنویسید خوشحال میشم بشنوم.

خب میریم سراغ خاطره ی اول/بقیه رو هم روزهای اینده مینویسم.

این خاطره مربوط میشه به سال ۶۹ .حدوداً ۶ ساله بودم که بهمون خبر دادن عموم که ۱۰ سال در اسارت عراق بسر میبرد آزاد شده و داره برمیگرده. همه فامیل خوشحال و شادان برای استقبال از عمو اماده میشدن.من هم به اتفاق مامان و بابا به اصفهان خونه پدربزرگ خدابیامرزم رفتیم تا موقع اومدنش اونجا باشیم.

شبی که قرار بود عمو برسه خونه ی پدربزرگم اینها خیلی شلوغ شده بود،تموم فامیل و دوستان و اشنایان جمع شده بودن و کوچه رو چراغونی کرده بودند گوسفند برای قربانی اماده کرده بودند.

من هم که تا حالا عموم رو ندیده بودم خیلی مشتاق بودم زودتر ببینمش و مدام میرفتم توی کوچه و از لابلای آدمها انتهای کوچه رو نگاه میکردم تا نفر اولی باشم که اونو میبینه.در همین حین بود که دیدم یه آقایی از ته کوچه داره میاد و چند نفری دورش رو احاطه کردن خوشحال دویدم طرفش و گفتم عمو جووووون و پریدم تو بغلش،بعد از چند ثانیه دیدم همه دارن بهم میخندن و اون موقع بود که متوجه شدم اشتباه گرفتم و اون آقا یه غریبه بود.

شاید از نظر بعضی هاتون بیمزه باشه ولی واسه خودم خییییلی خاطره ی شیرینی بود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط ستاره1984

عشق یعنی پرکشیدن سوی یار

همچو زین الدین* بریدن زین دیار

 ای شهید ای لاله ی گلگون کفن

ای که ناید وصف تو اندر سخن

 من گنه کار و سیه رو مانده ام

وز تبار عاشقان جا مانده ام

 گر شفیع من شوی نزد خدا

میشوم از کیفر فردا رها

 بار الها با شهیدان ما غریب افتاده ایم

غافلیم از روز هجران ،دل به دنیا داده ایم

 شاهدان راه خون در نینوای جبهه ها

زیر لب نام حسین وقلبشان در کربلا

 بر زبان لبیک گو و نزد خالق سربلند

هر کلام لاله ها بهر خلایق بود پند

 مرده مائیم وشهیدان زنده اند

در بهشت جاودانند و بسی پاینده اند

 این کلام اخرم را بشنوید ای عاشقان

زنده باشد راه و نام لاله های جاودان

                                 "سروده ای از خودم(مربوط به۳یا۴ سال پیش)"

*شهید مهدی زین الدین

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1390 توسط ستاره1984

تو را من دوست میدارم

تو را ای نازنین رویای قلبم دوست میدارم

چه در خواب و چه بیداری

چه رویا و چه هوشیاری

هر آنجایی که باشم با تو شادم

با تو مستم

و با یاد تو آرامم

بیا و همدم تنهایی ام باش

رفیق هر شب مهتابی ام باش

میان قلب من تا تو نگارا حد و مرزی نیست

امیدم،لحظه ها بی تو برایم مرگ تدریجیست

تویی تعبیر آن خواب شبانه

تویی مفهوم هر شعر و ترانه

تو را من عاشقانه،بی بهانه،دوست دارم جاودانه

                                                    "سروده ای از خودم"


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آبان 1390 توسط ستاره1984

دوستان گلم از اونجایی که من هر جایی که میرم بیاد تک تک شما عزیزان هستم

و دلم میخواد شما رو هم در لذت دیدن مناظر زیبا سهیم کنم بنابرین این عکسها

رو با گوشیم گرفتم و اوردم براتون/عکسها مربوط به هفته گذشته هستن

 

البته به جز این عکس که مربوط به دوماه پیش هستش /پل هفتم اهواز/بزرگترین ابشار مصنوعی ایران

 جاده کلاردشت استان مازندران/بزرگترین دوچرخه

 جنگل های استان مازندران

محمود اباد/استان مازندران

دریای خزر در ساحل محمود اباد

محمود اباد

باورتون میشه این عکس رو دیروز یعنی جمعه ۱۳ ابان گرفتم؟/چقدر بــــــرف/جاده چالوس

 این ماشین بیچاره هم زیر برف رفته/سوژه جالبی بود

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390 توسط ستاره1984

   

پیشه ام بیکاریست

وغمی کنج دلم زندانیست

هرکجا پای نهم

جای در دیوار است

قلب من بی تاب و

آسمان دل من بارانیست

شکوه ها را به که باید گویم؟

کاسه ی صبر من از دیگ فراتر گشته

وعده ها بسیارند

لیک از قالب حرف و سخنی پوچ فراتر نروند

هرکسی در پی دنیای خود است

سالها دور ز کاشانه ی خویش

چه بسی علم بیاندوخته ام

عاقبت را بنگر!!

شاعری خسته و دلسوخته ام 

                                         سروده ای از خودم    


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390 توسط ستاره1984

         

 دوش دیدم غنچه ای روئیده در کنج حیاط

 کوچک و زیبا و پر احساس بود

یاد کردم با خودم از روزهای کودکی

از نشاط و شو ر و شوق و اشتیاق کودکی

غم درون قلب ما جایی نداشت

کینه و تزویر ماُوایی نداشت

کوچه ها لبریز بود از قیل و قال بچه ها

شیطنت با ما عجین و خستگی معنا نداشت

هیچ روزی بهر ما تکرار و بی حاصل نبود

خنده هامان واقعی ، هر روزمان نوروز بود

غرق بودم در میان خاطرات کودکی

تا که دیدم غنچه ی کنج حیاطم گل شده

قدر ایام جوانی را ندانستن خطاست

گل محال است بار دیگر غنچه ای زیبا شود

                                           " سروده ای از خودم"


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 توسط ستاره1984

 باز هم پنجره باز است و طلوعی دیگر

چشمها را بگشائید سحر در راه است

فصل عاشق شدن یاس سپید

وقت بیداری مهتاب رسید

گاه باید مهربانی ورزید

 شاید این دست نوازشگر تو

بزداید اندوه

گاه باید خندید...

شاید از گرمی لبخند تو قلبی جان یافت

چشمها را بگشا...

بنگر رقص چمنزار در آغوش نسیم

نغمه ی چلچله ها

آبی دریاها همه از بهر تو اند

پس بپا خیز به شکرانه و دستی بفشار

                                                                                                   "سروده ای از خودم"


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو